X
تبلیغات
الهی به امید خودت

الهی به امید خودت

وبلاگ سابق ارتش سرخ پرسپولیس

تعجب نکنید..

♥سلام بہ همہ ے دوستان♥

ةتعجب نکنید...این جا وبلاگ سابق ِ ارتش سرخ پرسپولیس ِ

دیگه پُست ورزشی نمیزارم

سال۱۳۹۳  سالِ اقتصاد و فرهنگ،باعزم ملی و مدیریت جهادی

لطفا وقتی کامنت میزاری آدرس وبتم بزار...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 8:11 توسط رضا |




نگو دوستت دارم

بســـــــــــــم رب مـــــــهدی عــجــب ســالــی در پـــیــش داریـــــم: آغــازش جــمــعــــــــه پـــــایـــــانـــــش جــمــعــــــــه و نـــیــمـــه شعــــبانـــــــش هـــــم جــمــعــــــــه... *جــمــعــــــــه ...... * جــمــعــــــــه......* الـــــــهی توفـــــــیق درک دوران ســــبز ظهورش را نصیبمــــان کــــــن  . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نگو دوستت دارم


انسان 


این واژه را می شنود 


واژه از پوستش رد می شود


با نگاهی پایین می رود


اسب های قلبش شیهه می کشند،تندتر می دوند


بر سینه اش محکم تر سم می کوبند



نگو دوستت دارم 
انسان باور می کند 


افسارِ اسب وحشی را به دستت می دهد


به تو تکیه می کند


در آغوشت اشک می ریزد


یال هایش را می دهد تو شانه کنی


انسان باور می کند 


و عشق


دردناک ترین اعتقاد است 


اعتقادی که با سیلی پاک نمی شود 


با خیانت قوت می گیرد 


با اهانت راسخ تر می کند 

به انسان نگو دوستت ندارم 


ضربانش کند می شود 


پای اسب هایش می شکند 


اسب ها بر زمین می افتند


درد می کشند


انسان می باید حیوان را راحت کند 

انسان عرق می ریزد 


اشکهایش در بالشت جمع می شود


عطرِ موهایت را حبس می کند 


نفس نمی کشد 


بالشت را روی سینه اش می گذارد


به قلبش گلوله می زند


بخارِ گرم از گلوی اسب ها بالا می رود 


از دهانشان بیرون می جوشد 


سینه ی انسان سبک می شود


اسب ها به سمتِ کوهستان دور می دوند 

سم هایشان صدا ندارد 


یال هایشان یخ بسته 


عشق 
از دست می رود 

انسان گناه دارد 


نگو دوستت دارم 


انسان باور می کند 


نگو دوستت ندارم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 20:47 توسط رضا |




دلت که شکست

مُـهـم نیست اگر
 
انسان برای کسی که دوستش دارد غـرورش را از دست بـدهـد
 
امـــا فــاجعه اســت اگــر
 
به خــاطر حفظ غرور، کسی را که دوست دارد از دست بدهد
 
 
 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

دلت که شکست،سَــرت را بگیر بــالا...

تلافی نکن،فریاد نزن،شرمگین مباش...

حواست باشد:دل شکسته گوشه هایش تیز است

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی

مبادا که فراموش کنی که روزی شادیش ،آرزویت بود

صبور باش و ساکت

بغضت را پنهان کن.

رنجت را پنهان تر...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 اشک ها قطره نیستند

 بلکه کلماتی هستند که می افتند

 فقط به خاطر این که

 پیدا نمیکنند کسی را که

 معنی این کلمات را بفهمد

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

دوست دارم یک شبه هفتاد سال پیر شوم

در کنار خیابانی بایستم...

تو مــرا بی آنکه بشناسی،از ازدحام تلخ خیابان عبور دهی...

هفتاد سال پیر شدن یک شبه

به حس گرمی دست های تو

هنگامی که مــــرا عبور میدهی بی آنکه بشناسی،

می ارزد  !!!

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 خوش به حال عروسک آویزان به آینه ماشین

کل پستی و بلندی زندگی اش را فقط میرقصد

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

دوستای گلم

حتما میدونین که جمعه هفته پایانی لیگ هست..

بقیه ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 19:31 توسط رضا |




گذشت زمان

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند،

بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما، برآن ها که عشق می ورزند،

زمان را آغاز و پایانی نیست.              شکسپیر

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 16:7 توسط رضا |




دلتنگی

 دلتنگی

  عین آتش زیر خاکستر است

 گـــاهی فکر میکنی تمام شده

  امــــا یکـــ دفعه همه ات را آتش میزند

 

 واحد اندازه گیری فـــاصله متر نیست

 اشتیاق است

 مشتاق که باشی

 حتی یک قدم هم فاصله ای دور است

 

 دوستان عزیز باتوجه به پایان تعطیلات نوروز این وبلاگ

 از این بعد فقط ۳ روز آخر هفته  به روز رسانی میشه(۴شنبه-۵شنبه-جمعه)

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 16:44 توسط رضا |




احساس

  دلشکسته ای لب بـــام سیگار میکشید

 خسته بود...

 آنقدر خسته که یادش رفت بعد از آخرین پُــک

 سیگار را به پایین پرت کند نه خودش را

 

 چه فرقی میکند؟؟؟

 در سیرک یا در خانه ؟!!

 خنده ات که تلخ باشد...

 دلت که خون باشد...

 تو هم دلقکی

 

 به خدا گفت: خداوندا عزیز تر ین بندگانت چه کسانی هستند؟

 خدا گفت:آنان که میتوانند تلافی کنند..

    امـــــا به خاطر من ، میبخشند...

 

  چه دوستم داشته باشی و چه از من متنفر باشی...

 در هــر صورت بهم لطف میکنی...

 چون اگه دوستم داشته باشی در قلبت هستم...

 و اگر از من متنفر باشی تو ذهنتم...          شکسپیر

 دوستان عزیز باتوجه به پایان تعطیلات نوروز این وبلاگ

از این بعد فقط ۳ روز آخر هفته  به روز رسانی میشه(۴شنبه-۵شنبه-جمعه)

اگه کسی میتونه نویسنده وبم بشه بگه

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 13:20 توسط رضا |




سلام به همه

  می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان  خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟
!

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...
 پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!

با فردی روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟
!

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟
!

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟
!

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟
!

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟
!

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟
!

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟
!

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟
!

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟
!

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم آنها نگران من نیستند !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 18:41 توسط رضا |




خداوندا

 خداوندا نام سوره ای به نام عشق در قُـرآن تو خالی است که اینگونه آغاز شود:

 و سوگند به روزی که دلـت را میشکنند و جُــز خدایت مرحمی نخواهی یافت...

 

وقتی که بامن قهر کردی ،گفتی دیگر تو را لمس نخواهم کرد...

دیدی آخر من را لمس کردی؟

ولی حیف که سنگ قبر من احساس ندارد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 20:23 توسط رضا |




شک نکن

کسی که واقعا دوستت داشته باشه
تو اوج اختلافات ، نه میره ،نه میزاره تو بری...
 
شک نکن....

 

امروز دوستت دارم...

فردا بیشتر دوستت خواهم داشت...

فردای فردا ها نیز...

اگر نخواهی...

اگر نخوانی...

اگر نبینی...

باز من همچنان دوستت خواهم داشت...

 

 

دلتـــنگـَم ... نــه بــَراى ِ كـــَسى

اَز بــ ـى كـــَسى !!!

خــَسته اَم ... نــَه اَز تـــَكآپــ ــو

اَز دربــه درى !!!

نـــَه دوستــ ــى ، نــ ـه يـــ ـادى

نــَه خــ ـاطره شـــيرينى

تـــَنهـــايَم ...

تــَنها تــَر اَز آن ســَنگـــ ِ كــنار ِ جــ ـاده

اَمــ ـا ، مــُشتــاقَم

مـــُشتــاق ِ ديــدار ِ آن كــَس كـ ــه

صـــادقـانهـ يــ ـآدَم كـــُنـَد !

 

دَســــتــــ هــــایــَـــم خــالـــی اَنـــد • • •

جـایِ خــالــی دَســــتـِـــ تــو را هــــیـــــچ کــَــســ

بــَــرایــَــم پــُــر نــمـــی کــــنــد • • •

راســــتــــ مــــی گـــُـفــتــــ شـــــامــــلو:

" دَســـــتـــِـــ خـالـی را بـایــَـــد بــَـــر ســَـر کــــوبــیـــد
"

 

کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند …
از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟!
وقتی کســی جایت آمد …
دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟
تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســتداشـتن پیــدا کنـند ….
میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه ……
فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود !
و این است بازی باهــم بودن

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 17:55 توسط رضا |




حکایت عجیبی است

  یــاد ِ سُهــراب بِخیر...

          آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت:

                 تـو مَـــرا یــاد کُنی یـا نکنی

                 بـاورت گَـر بشود، گَـر نشود...

                 حـرفی نیست،

                امــــا...

                       نفسم میگیرد در هـوایی که هـوای تـو نیست

 

حکایت عجیبی است...

               رفتار  مــا آدم ها را خُدا میبیند و آشکار نمیکند...

                             مَردُم نمی بینند و فـــریاد میزنند

 

 

 تـو چـه مـیفـهـمـی از روزگـارم ….
   از دلـتـنـگـی ام …
  گـاهـی بـه خـدا الـتـمـاس مـیـکـنـم …
  خـوابـت را بـبـیـنـم …
   مـیـفـهـمـی ؟!!
   فـــــقــــــط خـــوابــــــت را !!

 

 زندگی تعداد نفس ها نیست...

   زندگی تعداد لبخند کسانی است که دوستشان داریم...

 دوست گُلم وقتی کامنت میزاری،آدرس وبتو بزار

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 14:11 توسط رضا |